Wednesday, February 20, 2008

در حضور دیگران


این متن در ابتدا قرار بود درست همان موقع بعد از نمایشگاه "ایلیا تهمتنی" و بعد نگارشش در یک مجله یا روزنامه چاپ شود. چند روزنامه و مجله هم پیشنهاد شده بود اما دست آخر بنا به هر دلیلی چاپ آن میسر نشد. اما چندی بعد با چاپ شدن کتاب نمایشگاه، این متن به عنوان مؤخره در انتهای آن چاپ شد. این متن اکنون به طور کامل پیش روی شماست.0

در حضور دیگران
(نگاهی به پرفورمنس و تصویرسازی های ایلیا تهمتنی در گالری مان هنر نو، مهر 1386)

وقتی قدم بر گالری مان هنر نو گذاشتم؛ تمامی پیش زمینه های هر آنچه که از نمایشگاه ایلیا تهمتنی و هر آنچه که تا حدی به آن می اندیشیدم از بین رفت. ورودی گالری، جوانی با لباسی سر و پا مشکی؛ خشک و بی روح، با سردی دلخراشی دستم را کشید تا مرا به سوی آنچه در حال رخ دادن بود، راهنمایی کند. همه جا سرد بود؛ گالری مان هنر نو خلوت، هیچ بنی بشری نبود. دیدن چنین فضایی از جایی که هیچ وقت خالی از آدم نبود شوک مرا برانگیخت. از آن راهروهای خلوت و خلوتگاههای گاه خاموش گالری، به همراه آن مرد مشکی پوش گذر می کردم. او چند قدم جلوتر از من؛ همچنان با همان سردی دلخراشش حرکت می کرد و من به دنبال او می رفتم. آن قدر از آن پیچ و خمها گذر کردیم تا این که کم کم صدای ضعیف تلاوت قرآن از دور به گوش رسید. من هرچه سعی می کردم با هر چه می بینم ارتباط پیدا کنم نمی توانستم. هر چه به جلو می رفتم گامهایم سست تر می شد. مرد سیاه پوش مرا بسوی پایین پله ها راهنمایی می کرد و من پله های بلند گالری را با تشویش بسیار پایین می رفتم. آنجا چیزی بود که از بالاتر و قبلا از این که هر حدسی بتوانم بزنم مرا آزار می داد. فکری بود که مرا کرخت می کرد. جسمیتی از یک نیستی بود که خود را نمایش می داد. پاهای جسدی را می دیدم که از زیر ترمه بیرون آمده بود. آنجا؛ آن گوشه، آن گوشه دنج، آن گوشه خالی از نور و زندگی؛ چیزی، جسمی آرمیده بود و من از کنار آن گوشه دنج چه بسیار کرخت و بی اراده گذر کردم.0

بوی کافور می آمد. تمامی فضا را بوی پارافین شمع ها پر کرده بود و بوی مرگ نیز. همه چیز غرق سکوت بود، غرق سکوتی بس سهمگین. همه گویی بغضی گلویشان را می فشرد. گویی همه حنجره هایشان را بیرون جا گذاشته بودند. صدای قرآن می آمد و ضدای ضرباهنگی ضعیف.0

- آرش برات خرما بیارم؟ حلوا چطور؟

گوشم کر شده بود، انگار هیچ نمی شنیدم. یا اگر می شنیدم توانایی درک آن را نداشتم . فقط به دنبال یک جواب بودم. جواب سوالی که پرسیدنش برایم بس دشوار بود.0

- ایلیا چش شده؟ کجاست الان؟
- مرده دیگه...! اوناهاش !0

در عرقم غوطه ور شده بودم. برگشتم و بسوی آن گوشه تاریک و دنج حرکت کردم. پاهایم تاب و توان راه رفتن را از دست داده بود. اما من فقط برای گرفتن جواب سوالم به رفتن بسوی آن جنازه اصرار کردم. به بالای سر جنازه که رسیدم دیگر می دانستم که این ایلیاست که در اینجا آرمیده است، آرام. نفسم بند آمده بود. می خواستم ضجه بزنم و از درون چیزی را که مدتها بود فریاد نکرده بودم را بر زبان بیاورم. اما گویی من نیز مرده بودم. فقط لحظه ای سکوت کردم و بی حرکت به او خیره ماندم. قفسه سینه اش بالا و پایین می رفت. صدای هس هس نفس کشیدنش را زیر ترمه می شنیدم. به سرعت گوشم را به کنار صورتش بردم. او زنده بود و نفس می کشید. حرفی نداشتم تا بگویم. سرم را بلند کردم و به آن سو رفتم. جایی که تابلوهای ایلیا؛ تصویرسازیهایی که او طی یکسال اخیر تصویر کرده بود، در کنار شمع های بلند سوزان و قابهایی که ربان مشکی بر بالایشان بود جا گرفته بودند. در کنار هر تابلو کارد و چنگالی بود؛ برای تکه تکه کردن و بلعیدن هر تکه از آنها. آنجا لیستی بود بلند از کسانی که ایلیا با مرحوم مغفور و مرحوم مغفوره نامیدن آنها؛ چهره هایشان را تصویر کرده بود. از محمد صالح علا تا کیکاووس یاکیده و یار علی پور مقدم و توکا نیستانی تا نزدیک ترین دوستانش در آن لیست بودند. نام من هم به چشم می خورد.0



آن روز هر کسی که در آن جمع بود؛ مرحوم مغفور یا مرحوم مغفوره ای بود که جهت خوشامدگویی به یار دیرینه شان در آنجا گرد هم جمع شده بودند. اما تمام چیزهایی که بود؛ نه از مرگ بود، نه از نیستی. افسوسی بود بر هر آنچه که از دست داده ایم. افسوس بر هر آنچه خوبی بود و اکنون مدتهاست از کف داده ایم. بر تمامی آن دوران خوشی که همه در کنار هم از همه چیز و همه جا می گفتیم و می خندیدیم و حتی گاه باهم می گریستیم.0

ایلیا آن روز کفن پوشید و بر رویش ترمه انداختند؛ تا با تمامی آن چیزهایی که سراسر زندگی اش را پر از نکبت و خواری کرده بود خداحافظی کند. او آن روز ساعتها کفن پوش؛ زیر ترمه؛ بر روی آن میز فلزی بلند، نقش مرده را بازی کرد؛ آن زیر آرام آرام گریست و خود را دوباره متولد کرد. او آن روز متولد شدنش را در درونش؛ در ذهنش؛ در جایی که خود می دانست کجاست و ما حسش کردیم جشن گرفت. او می گفت که به چنین حرکتی احتیاج داشته است و او تنها راه جدایی از آن دوره پر فراز و نشیب و آفت زده را بازی با مرگ می دانست. مردن در میان نفس کشیدن دیگران. مردن در میان حیرت و گیجی ما. مردن در کنار هر آنچه که برایش آورنده خیر و شر بود.0

نمایشگاه "پژ" با تشییع تابلوهای تصویرسازی ایلیا تهمتنی؛ از مسجد الرضا واقع در خیابان نیلوفر آغاز شد. مراسم سوم و هفتم از 14 تا 18 مهر در گالری مان هنر نو برگزار شد. مراسم یادمانی نیز از 14 تا 19 مهر در گالری میرمیران واقع در خانه هنرمندان ایران بر پا گشت. کتابی هم به زودی از انتشارات مروارید بر گرفته از آثار همین نمایشگاه روانه کتابفروشی ها خواهد شد.0

ایلیا آن روز در انتهای نمایشگاهش از بستر مرگ برخاست، و آرام متنی که گاه در حین تلاوت قرآن از کلام خودش ضبط شده بود؛ پخش میشد را دوباره خواند. وقتی از او خداحافظی می کردم تنها چیزی که از چشمانش خواندم زندگی جدیدی بود که او بعد از مرگش مشتاقانه در جستجوی آن بود.0

آرش خسرونژاد
مهر ماه 1386

All Contents Copyright © 2013 Sketchspace | Arash Khosronejad. All rights reserved.